تبليغاتX
ميان ماندن و رفتن - شهر شرقی - شهروند غربی

ميان ماندن و رفتن

یافته ها و دریافته ها

شهر شرقی - شهروند غربی

 

شهر شرقي معاصردر كنفرانس لهستان

دكتر محمد جعفر ياحقي

دانشگاه فردوسي مشهد

قطب علمي فردوسي شناسي

ديدار دوباره از لهستان بهانه‎اش بيشتر شركت در كنفرانسي بود كه از سال پيش از طريق صفحة خانگي ادبيات (لاتين: Adabiyat ) از آن آگاه شده بودم. در نگاه نخست عنوان كلي كنفرانس يا به تعبير خودماني فارسي كه بيشتر مصرف داخلي دارد:‹همايش›، مي توانست با رشتة تخصصي من ادبيات فارسي بي ارتباط باشد؛ اما وقتي عنوان فرعي آن يعني: "از ديدگاه زبان شناسي، ادبي و فرهنگي"  را مي ديدم قبول مي كردم كه كاملاً هم ارتباط دارد براي آن كه هم "شرقي" اش به من مربوط مي‎شد و هم "ادبي" اش؛ تازه شهرش هم مي توانست مربوط باشد با اين همه شهرهاي بزرگ و كوچك فرهنگي و تاريخي كه در ادبيات خودمان داريم، از بلخ و بخارا و سمرقند و مرو و نيشابور و طوس و هرات و ري و غزنه و تبريز وشيراز و اصفهان گرفته تا كشمير و دهلي و بغداد و بيهق و اسفراين و خجند و بست و فراه و ترشيز و زوزن و زاوه و جام و اسفراين و حتي حلب و بنگاله و دهها شهر ريز و درشت ديگر كه هركدامش كارنامة سنگيني از ادب و فرهنگ و شهريگري با خود داشته‎اند و بسياريشان هنوز هم دارند. كلمة‹ فرهنگي› هم عامل ديگري براي عطف توجه من بود براي آن كه مي‎ديدم با اين همه شهر و فرهنگ و ادب كه من با آن سرو كار دارم و اين همه فرهنگ شهر كه ما در نقشة جغرافياي تاريخي خود داريم از انصاف بدور خواهد بود كه چنين كنفرانسي در چنان كشوري دور از حوزة فرهنگي ما برگذار شود و من از آن بي‎خبر باشم، يا خداي نخواسته حرفي از ادبيات اين شهرها به ميان نيايد. يك نكتة كوچك ديگر هم  وقتي نگاه مي كردم براين مزيد مي شد وآن نام تاريخي و فرهنگي كراكف بود، شهري كه مي توانست از نگاهي به مثابة اصفهان ايران يا كيوتوي ژاپن باشد. وقتي مي‎گويم اصفهان ما يا كيوتوي ژاپن به سه ويژگي عمده مي‎توانيم نظر داشته باشيم: ديرينگي، پايتختي در گذشته ها و بالاخره هنرآفريني و هنر پروري. اين هرسه شهر در اين هر سه خصيصه مثال زدني و مشتركند و اي چه بسا كه هرسه در سه نقطة دور از هم حدوداً همزمان اين سه نقش را برعهده داشته‎اند.

اصفهان را ان‎شاءالله تا حدودي مي‎شناسيم، به كيوتو هم فعلاً  كاري نداريم، اما كراكف يا كراكو كرسي ايالت كراكو دومين يا سومين شهر پرجمعيت لهستان كنوني بر كمرگاه رود ويستول بنا شده و در گذشته ها از سال 1320 ميلادي/ 720 هجري تا 1595/1004 پايتخت كشور لهستان بوده است. مصنوعات تجاري عمدة آن ماشين آلات، وسايل برقي و مواد شيميايي است و بنا براين مثل اصفهان ما شهري صنعتي به حساب مي آيد. اين شهر درحدود 700 ميلادي /81 هجري بنا شده  و از سال 1000ميلادي/391 هجري به صورت اسقف نشين منطقه و كشور در آمده است. از سال 1595 ميلادي/ 1004 هجري به دليل حريق سختي كه در اين شهر روي داد پايتخت به ورشو منتقل گرديد ولي مراسم تاجگذاري و تدفين شاهان تا مدتها همچنان در اين شهر برگذار مي شد. هنگام تقسيم لهستان به سال 1795 اين شهر به اتريش واگذار شد اما در سال 1809 به دوك نشين بزرگ ورشو منضم گرديد. در سال 1815 كنگرة وين كراكف و اطراف آن را به عنوان جمهوري خودمختار كراكف اعلام كرد كه تحت الحماية مشترك روسيه، پروس و اتريش بود. اين حال تا سال 1919 ، كه مجدداً به دامن لهستان بازگشت، ادامه يافت.

سيماي فرهنگي و تاريخي كراكف بحث مجزا و مستوفايي مي طلبد كه در اين مجال اندك نمي توان در حد بايسته و شايسته بدان پرداخت، اجمالاً و تنها از ديدگاه يك فرهنگ شهر، كه به دوصفت مذهبي و دانشگاهي نامبردار است، عرض مي كنم:

كراكف از شهرهاي مذهبي اروپاست كه مردم آن از قديم باز حتي در دوران حكومت ظاهرآً كمونيستي كاتوليك متعصب بوده اند؛ بي جهت نيست كه هم اكنون در اين شهر بيش از 50 كليساي قديمي وجود دارد كه چراغ همگي آنها تقريباً تا امروز هم روشن مانده است و آثار هنر قرون وسطايي به سبك گوتيك در اغلب آنها ديده مي شود. نگين اين معابد كليساي معروف مريم مقدس (سنت ماري) است كه با داشتن بزرگترين محراب چوبي با دو لت كه باز و بسته مي شود، در نوع خود در اروپا معروف است و بين سالهاي 1477-1489براي نيايش مريم مقدس از سوي مردم متدين شهر بنا شده و شاهكاري از هنر سده هاي ميانه و نگين معماري گوتيك در لهستان به شمار است. اين كليسا در زاوية شمالي ميدان مركزي شهر واقع شده كه خود اين ميدان بزرگترين ميدان سده هاي ميانة اروپاست. دو منارة با شكوه به ارتفاع 81 و 69 متر اين بنا را زينت داده كه در نوع خود بي نظير است.

دانشگاه كهنسال آن، كه اينك ميزبان كنفرانس‹ شهر معاصر شرقي› نيز هست، به واقع در سال 1364ميلادي/ 766هجري به وسيلة كازيمير سوم بنا شده است. به دستور اين پادشاه بود كه در اين سال آكادمي كراكف تأسيس شد و در سال 1400 ميلادي/ 803 هجري به دانشگاه ياگيلوني تغيير نام يافت. تاريخ ها را  از آن روي مقيدم به هجري هم بدهم تا امكان مقايسه- و اگر پيش آمد- تعجب و شگفتي براي خواننده فراهم باشد.

اين دانشگاه بعد از دانشگاه پراگ دومين دانشگاه كهنسال اروپاي مركزي به شمار مي‎رود، كه در قرون وسطي البته زير نظر و با هدايت كليسا اداره مي‎شده است روي همين اصل بناهاي قديمي آن هنوز هم با همان حال و هواي قرون وسطايي باقي مانده و دركنار كاربري علمي و آموزشي اينك كاربري توريستي هم پيدا كرده است. نام اين دانشگاه كه به دليل غرابت و درشتي تلفظ براي ما ناشناخته مانده، ياگي يلوني (ياگيلوني Jagiellonian ) است كه گمانم از نام خاندان ياگيلو( Jagiello )، كه در سده هاي 14 تا 16 ميلادي بر لهستان و ليتواني حكومت داشته اند، گرفته شده باشد. از اين دانشگاه ناماوراني در عرصه هاي علمي و ديني فارغ التحصيل شده اند كه نام و اعتبار لهستان را جهاني كرده اند. از آن ميان كافي است به نام نيكولاس كپرنيك (1543-1473)منجم ناماور لهستاني كه كتاب گردش افلاك آسماني او شهرت وي را عالمگير كرده است، و پاپ ژان پل دوم اسقف اعظم فقيد واتيكان اشاره كنيم.

علاوه بر اين دانشگاه قديمي در كراكف دانشگاه‎هاي ديگري نيز وجود دارد كه از آن ميان مي‎توان به نام دانشگاه علم و تكنولوژي(AGH)، دانشگاه فني ( PK )،  دانشگاه اقتصا د (AE)، آكادمي هنرهاي زيباي كراكف و حدود 100 انستيتوي تحقيقاتي اشاره كرد كه بر روي هم به شهر چهرة دانشگاهي نيز بخشيده اند. همين جا بد نيست به سابقة ايران شناسي در لهستان و كراكف نيز اشاره اي بكنم و به اصل قضيه يعني ‹كنفرانس شهرمعاصر شرقي: از ديدگاه زبان شناسي، ادبي و فرهنگي› بپردازم.

لهستان به علت اتحاد با ليتواني و در نتيجه همسايگي با امپراطوري عثماني از اواخر سدة چهاردهم ميلادي حدود چهارصد سال با مسلمانان به انحاء مختلف در ارتباط بوده است. اقليتهاي شرقي مانند ارمنيها، تاتارها و فرقة يهودي قرائيم، كه اصلشان از ايران و عراق بوده( كراسنوولسكا، 1371، 248)، اين ارتباط و تعلق خاطر را بيشتر مي‎كرده اند. ارتباطات اقتصادي ميان ايران و لهستان هم در سراسر قرن هفدهم ادامه داشته و در شكل دادن به ذهنيت لهستانيها نسبت به شرق و ايران مؤثر بوده است، كما اين كه لهستانيها كه به دليل تعصب مسيحي به فرهنگ اسلامي علاقة چنداني نداشتند نمي‎توانستند شيفتگي خود را به هنر و ذوق اسلامي پنهان كنند و سعي مي كردند با تشبه به اشراف مسلمان براي خود تشخصي دست و پا كنند تا آن جا كه از اواخر قرن شانزدهم هميشه مد از شرق به لهستان وارد مي شد و مثلاً لباس اشراف لهستاني به پوشاك دربار عثماني و صفوي كاملاً شباهت داشت( همان، 249). از سده هاي پانزدهم به بعد بود كه شايد به دليل همين ارتباط نزديك مقامي با عنوان ‹مترجمي السنة شرقي› در دربار لهستان پيدا شد. كساني مترجماني كه به اين شغل گمارده مي‎شدند، يا شهروندان لهستانيي بودند كه اصل و نسب شرقي داشتند يا از پروتستانهايي بودند كه به ضرورت زبانهاي شرقي را فرامي گرفتند. در رأس اين زبانها زبان تركي بود كه به ضرورت ارتباط با عثمانيها فراگرفتن آن اولويت داشت. اما در تركي آن روز واژه ها و تعبيرات فارسي زياد بود و عملاً آنها كه تركي عثماني را ياد مي گرفتند بيش و كم با فارسي هم آشنايي پيدا مي كردند.

نخستين مدرسة السنة شرقي در اواسط قرن هفدهم به پيشنهاد يك فرانسوي به نام لهستاني دومينسكي، كه از زمرة كارگزاران پادشاه لهستان بود، در ورشو تأسيس شد. در اين مدرسه در كنار تركي و عربي و ارمني فارسي و بعضي موضوعات جانبي اسلامي نيز تدريس مي شد.

در قرن نوزهم با آن كه شرق شناسي در اروپا به دلايل استعماري دستخوش تحولي اساسي شد، اما لهستان به دليل اين كه از استقلال سياسي محروم بود نتوانست در اين نهضت فرهنگي ـ سياسي مشاركت داشته باشد. با اين حال در نخستين دهه‎هاي سدة نوزدهم ويلنا پايتخت لتوني كه در ملتقاي فرهنگها قرار داشت به صورت مركز مطالعات شرقي در آمد. در اين مركز بود كه رمانتيسم لهستان، كه به شدت تحت تأثير اديان و فلسفه و شعر شرق بود، شكل گرفت. پس از جنگ جهاني اول، كه لهستان دوباره استقلال خود را بازيافت و دانشگاهها كار علمي خود را از سر گرفتند، دركراكف به سال 1919 و در ورشو به سال 1932 بخش مطالعات شرقي تأسيس گرديد. در همين ايام انجمن شرق شناسي لهستان تأسيس شد و چند نشريه در اين كشور به مطالعات شرقي اختصاص يافت. در همين زمان هند شناسان نيز به زبانهاي ايراني به صورت فرعي توجه داشتند. در جنگ جهاني دوم لهستان آسيبهاي فراوان ديد و همه چيز از جمله شرق شناسي و ايران شناسي كه در مراحل بسيار ابتدايي به سر مي‎برد در بوتة فراموشي قرار گرفت. بعد ازحملة هيتلر به شوروي در سال 1941 ارتشي مركب از افسران و نظاميان تبعيدي لهستان در شوروي تشكيل شد كه بعضي از غير نظاميان لهستاني كه خود از اردوگاهها آزاد شده بودند، آنها را همراهي مي‎كردند. اين ارتش از طريق ايران راه غرب را در پيش گرفت و در عمل تعداد زيادي از لهستانيها وارد ايران شدند كه بعضي از آنها دراين كشور ماندند و در سال 1942 انجمني به نام ‹ انجمن لهستاني مطالعات ايراني› در تهران تشكيل دادند و نشريه‎اي هم با عنوان مطالعات ايرانيStudia Iranskie)  ) به زبان لهستاني منتشر مي‎كردند اين اقدام در مطالعات بعدي ايران‎شناسي در لهستان تأثير گذاشت (كراسنوولسكا،1371، 254).

بعد از جنگ كه لهستان آرامش نسبي خود را باز يافته بود، كساني مثل كووالسكي در كراكف و زاجاژكووسكي در ورشو درسهايي در زمينة ادبيات فارسي آغاز كردند كه هنوز در قالب كلي مطالعات اسلامي ارائه مي شد. در اوايل دهة پنجاه ماخالسكي عضو پيشين انجمن لهستاني مطالعات ايراني تهران تدريس فارسي را در كراكف آغاز كرد. او كه فارسي محاوره اي را در تهران فراگرفته بود، كار خود را صرفاً مصروف به ايران شناسي كرد و بنيانهاي استوار مطالعات ايراني را، كه تا امروز هم ادامه دارد، در كراكف پايه ريزي كرد. زبانشناسان امروز كراكف كه اغلب هم دست پروردگان وي محسوب مي شوند عبارتند از: پيسوويچ (  A. Pisowicz  ) كه تخصص او تاريخ آوا شناسي فارسي و ارمني است و باربارا مكارسكا ( B. Mekarska  ) كه در زبانهاي ايراني ميانه تخصص دارد و بالاخره خانم آنا كراسنوولسكا ( A. Kerasnovolska  ) كه كار عمده اش شناخت زبان و ادبيات فارسي و فلكلور و آداب و رسوم و اساطير ايراني است و اينك در واقع بخش ايران شناسي دانشگاه ياگيلونياي كراكف با هدايت او اداره مي شود ودانشجويان زيادي را براي مطالعات ايران شناسي تربيت مي كند. گفتني است كه خانم دكتر آنا كراسنوولسكا  و خانم باربارا مكارسكا در سال 1355 براي تقويت زبان فارسي و مطالعات ايراني خود در مشهد به سر مي بردند و از كلاسهاي فارسي دانشكده ادبيات و علوم انساني دانشگاه فردوسي و از آن جمله برخي از كلاسهاي من استفاده مي كردند. اين دو و به ويژه خانم كراسنوولسكا استعداد  و علاقة خود را به زبان فارسي و مباحث ايران شناسي نشان مي دادند. بايد اضافه كنم كه محققان هندشناس هم همواره در كراكف به ضرورت مروج زبان و فرهنگ ايران بوده‎اند.

ادبيات فارسي در لهستان و به ويژه در كراكف از طريق ترجمة متون فراهم مي شد. نخستين تماس مستقيم لهستانها با ادبيات قديم فارسي در ابتداي قرن هفدهم با ترجمة موفق و درخشان اوتوينووسكي از گلستان سعدي آغاز شد. در جريان رمانتيسم ترجمة بخشي از اسكندر نامة نظامي از اشپيتزناگل در 1829 به زبان فرانسه در سنت پترزبورگ و تصحيح ديوان منوچهري با ترجمة فرانسوي آن توسط كازيميرسكي در پاريس منتشر شد. در خود لهستان اولين ترجمه هاي حافظ به دست سكووسكي در 1820 و رساله اي از مونيش به نام در بارة شعر فارسي در 1824 منتشر شد. بتدريج شعر خيام در محافل مدرن محبوبيت يافت و چندين نفر ترجمه هايي از آن به لهستاني به دست دادند. كه ترجمة گاورونسكي جايگاه برتري پيدا كرد. كووالسكي هم در سال 1934 مقاله اي در مورد خيام منتشر كرد. كوششهاي ماخالسكي از اوايل دهة چهل در مورد ادبيات قديم ايرن در خور ذكر است.

پس از جنگ مطالعات شاهنامه شناسي با شور و شوق تمام دنبال شد. كتاب دو جلدي كووالسكي، كه خود شاگرد نولدكه بود، با عنوان مطالعاتي در شاهنامه (1953)  پس از مرگ او به چاپ رسيد و تأثير خود را برجاي گذاشت. آقاي اشموژنسكي كه در ايران درس خوانده و وهمسري ايراني دارد چندي پيش 32 غزل از ديوان شمس را به شعر لهستاني برگردانده كه يكي از تازه ترين كارها در اين خصوص به حساب مي آيد. افسوس كه اين مترجم آشنا به زبان فارسي بيمار بود و با آن كه علاقه مند بوديم به ملاقاتش برويم به دليل شدت بيماري و مساعد نبودن حال ايشان اين كار به يك احوالپرسي تلفني مبدل شد.

 مباحث اسطوره شناسي شاهنامه را نسل بعد آغاز كردند. در اين كار ماريژان موله پيشگام بود. او كار خود را در بخش هند شناسي دانشگاه كراكف با نوشتن پايان‎نامه‎اي در مورد گرشاسپنامه اسدي آغاز كرد. وي با تأثر از نظريات دومزيل كوشيد داستانهاي ايراني را از ديدگاه ساختارگرايي و اسطوره‎شناسي مطالعه كند. فعاليتهاي ايران شناسي و مطالعات زبان فارسي دركراكف هم اكنون توسط كساني مانند خانم آنا كرانوولسكا و جوانترها در جريان است. در همين سفر مطلع شدم كه ايشان كارهايي را كه پيشينيان در مورد شاهنامه آغازكرده اند سرو صورت مي دهد كه اميدواريم هرچه زودتر به سامان برسد. برخي از هموطنان ساكن در اين شهر هم در آموزش زبان فارسي به آنان كمك مي كنند اما اگر ارتباط سازمان يافته تري مثلاً از طريق شوراي گسترش و وزارت علوم، تحقيقات و فناوري با اين دانشگاه بر قرار شود براي هردو طرف سودمند خواهد بود.

ما – من وهمراهانم از مشهد- عصر جمعه 22ماه مي به دعوت خانم كراسنوولسكا در بخش ايرانشناسي دانشگاه ياگيلونيا حاضر شديم و ضمن ديدار با تعدادي از دانشجويان مقاطع مختلف(ليسانس، فوق ليسانس و دكتري ) ايران شناسي با آنها به گفتگو پرداختيم. من ابتدا در مورد اهميت زبان فارسي براي ايران شناسي دقايقي سخن گفتم و آنگاه به پرسشهاي دانشجويان در خصوص زبان فارسي و چگونگي ادامة تحصيل براي دانشجويان لهستاني در ايران پاسخ دادم.

                            

 در مذاكرات دوجانبه اي كه با خانم كراسنوولسكا داشتم در خصوص رفت و آمدهاي علمي و برگزاري جلسات و كارگروههاي مشترك با قطب علمي فردوسي شناسي قرار ومدارهايي صورت گرفت كه اميدوارم بتوانيم به بخشي از آنها جامة عمل به پوشانيم.

در مورد سيستم اقتصادي و سياسي لهستان اين نكته را ناگزيرم اضافه كنم كه اين كشور به رغم آن كه پس از تحمل فشارهاي جان فرساي دوران هيتلري زير نفوذ شوروي قرارگرفت و سيستم ادارة آن بناگزير كمونيستي شد اما به واقع با جنبشهاي كارگري و حركتهاي معترضانه اي كه طي دهه هاي بعد ازآن صورت مي گرفت بايد بگويم درواقع اين تسلط را نپذيرفت و با بازشدن فضاي سياسي (پروستريكا) در 1990 جزء نخستين كشورهايي بود كه نظام اقتصاد آزاد را مستقر كرد و به سرعت به سمت غرب پيش رفت تا اين كه توانست با همواركردن راه از چند سال پيش در اتحادية اروپا پذيرفته شود و اينك تقريباً بدون كمتر اثري از نظام سوسياليستي توانسته است به صورت يك كشور غربي در آيد و توليدات و ساختار اقتصادي خود را با آن هماهنگ كند. من كه هشت سال پيش هم چند روزي در ورشو و همين كراكف به سر برده بودم به طور محسوسي اين چرخش را در ظاهر زندگي و روابط اجتماعي و اقتصادي اين كشور مشاهده مي كنم.

اما كنفراس ‹ شهرمعاصر شرقي: از ديدگاه زبانشناسي، ادبيات و فرهنگ› ( The Contemporary Oriental City from a Linguistic, Literary and Cultural Perspective ) كه در واقع يك كنفرانس بين رشته اي با موضوع باز و گستردة  شهر از منظر زبان شناسي، ادبيات و فرهنگ بود و به رشته هاي علمي زيادي از قبيل ادبيات، تاريخ، باستان شناسي، معماري، هنر، جغرافيا، علم اجتماعي، زبان شناسي، مردم شناسي و ... مربوط مي شد، با حمايت " زياد رئوف" نمايندة حكومت منطقه اي كردستان در لهستان و مساعدت انستيتو ادبيات شرقي دانشگاه ياگيلونيا و رئيس دانشكدة ادبيات دانشگاه ياگيلونيا با ميانداري دپارتمان ميان رشته‎اي مطالعات اروپاـآسيايي انستيتو ادبيات شرقي دانشگاه ياگيلونيا طي روزهاي چهارشنبه تا جمعه 20 تا 22 ماه مي 2009 برابر با 30 ارديبهشت تا اول خرداد 1388 در شهر كراكف لهستان برگزار شد. در برنامة اين كنفرانس سه روزه بر سر هم 79 سخنراني گنجانميده شده بود كه توزيع جغرافيايي آن به اين صورت است: 32 سخنراني از لهستان، 19 سخنراني از ايران، 4 سخنراني از آمريكا،  4 سخنراني از تركيه، 3 سخنراني از روسيه، و از كشورهاي: انگلستان، فرانسه، اوكراين، ارمنستان و آلمان هركدام 2 سخنراني؛ و از كشورهاي: كانادا، ايتاليا، هلند، گرجستان، چين، اسپانيا، سويس و اتريش هركدام يك سخنراني؛ اما به قرار اطلاع و تغييرات مختصري كه در حين اجرا در برنامه پيش مي‎آمد برخي از اينها اجرا نشد و برخي هم با سخنرانيهاي ديگري جابجا مي شد. وقت هر سخنراني از قبل20 دقيقه معين شده بود با10 دقيقه فرصت براي پرسش و پاسخ كه گاهي البته زمان پرسش و پاسخ به دليل گرم شدن بحثها از اين هم فراتر مي‎رفت.

چنان كه ملاحظه مي شود بعد از لهستان بيشترين سخنرانيها از ايران بود كه در ميان ايرانيان هم به نظر مي رسيد تعداد بيشتري از شركت كنندگان از همكاران ميراث فرهنگي كشور بودند تا از دانشگاهها و مراكز پژوهشي. از اين 19 نفر كه البته به نظرم يكي دو نفر غايب هم داشتيم چهار تن از مشهد شركت كرده بودند يعني غير از بنده آقاي سلمان ساكت دانشجوي دكتري  زبان وادبيات فارسي و همكار قطب علمي فردوسي شناسي با مقاله‎اي تحت عنوان ‹ تأثير بيهق و مشاهير آن در تاريخ و فرهنگ اسلام› و خانمها محبوبه حسيني زيد آبادي و فائزه نبوي از همكاران جوان دانشگاه آزاد اسلامي نيشابور در رشتة معماري مشتركاً دو مقاله با عنوانهاي: "باغهاي ايراني ـ باغهاي انگليسي: مروري تطبيقي" و "چگونگي ايجاد فضاي اساطيري با استفاده از نور در معماري" ارائه دادند كه برروي هم در اين سخنرانيها هم از شهرهاي خراسان نامي به ميان آمد. اگر نام چند تن ا زهموطنان مقيم ساير كشورها را هم كه در اين كنفرانس شركت كرده بودند براين بيفزاييم روي همرفته فضاي كنفرانس كاملاً ايراني بود تا آن جا كه در بعضي از پانلها به دليل اكثريت مطلق ايرانيها و يا ايران شناسان اروپايي كه خوشبختانه اغلبشان فارسي خوب مي دانستند، با آن كه زبان رسمي كنگره حتي براي لهستانيها انگليسي بود، در موقع پرسش و پاسخ گاهي به طور طبيعي همه به فارسي سخن مي گفتند. 

جلسة افتتاحي كنفرانس ساعت 9 صبح روز چهار شنبه 20 ماه مي در تالار اجتماعات (Great Hall ) ساختمان مركزي دانشگاه ياگيلونيا بسيار ساده و بي هيچ تشريفاتي مانند نمونه هاي غربي آن با خير مقدم كوتاه رئيس دانشكدة ادبيات شرقي دانشگاه آغاز شد و بي فاصله با سخنراني افتتاحي پروفسور اكارت اهلرز  استاد ممتاز جغرافياي دانشگاه بن آلمان ادامه يافت.

 پروفسور اهلرز را به دليل ارتباط نزديكم با جغرافيا از قبل مي شناختم بنا براين به سخنان او، كه در موضوع "شهر شرقي: چشم انداز جغرافيايي" بود، گوش دادم و دغدغه هاي او را در مورد  شهر شرقي، كه اينك با امكانات و ارتباطات دنياي جديد كم كم دارد مفهوم خود را از دست مي دهد، با دقت دنبال كردم.

پس از تنفس بلافاصله كار موازي سه بخش مجزاي كنفرانس در سه مكان جداگانه، كه يكي از آنها همين تالار اجتماعات ساختمان مركزي دانشگاه بود، آغاز شد.

 سخنراني من ساعت 11و 50 دقيقة همان روز اول در همين تالار با عنوان "مفهوم شهر در شعر شفيعي كدكني"  ايراد شد. من در اين سخنراني بر اين نكته تأكيد كردم كه شهر آرماني و اساطيري شفيعي كدكني نيشابور پيش از حملة مغول است كه هرگز در عالم واقع براي شاعر تجربه نشده است، بنا براين او همواره زادگاه خود "كدكن" را كه در گذشته ها جزو قلمرو جغرافيايي و فرهنگي نيشابور بوده به عنوان يادگار آن شهر اثيري در چشم انداز گرفته و هميشه بدان عشق ورزيده است. آنگاه به نمونه هايي از شعر شفيعي كه در حسرت نيشابور تاريخي گفته شده و همچنين تحقيقات ادبي او كه بيشتر به سوي متن هاي نيشابور گرايش يافته و نمونه هاي شعري  بهتر و بيشتري كه شاعر در واقع به ياد نيشابور در كدكن و يا در بارة كدكن سروده، اشاره كردم و نشان دادم كه وي برغم زندگي در تهران هرگز حتي در زندگي عملي و ملموس خود با اين شهر غربي و غريبه انس نگرفته و همواره در قلب تهران در نيشابور قرن ششم زيسته است. شايان ذكر است كه من پيش از رفتن به اين كنفرانس موضوع و خلاصة سخنم را با شاعر در تهران درميان گذاشتم و در واقع تأييد استاد شفيعي را براي طرح اين مطلب در اين كنفرانس گرفتم.

          در مورد اين تالار اجتماعات كه در واقع خود يك بناي تاريخي وموزه مانند بود، بايد عرض كنم كه به قرار اطلاع اين تالار، كه از بناهاي كهنسال و مجلل اين دانشگاه است و بناي اصلي آن به سده هاي ميانه مربوط مي‎شود، در واقع به مثابة سناي دانشگاه بوده كه تمام قانوگذاريها وتصميمات مهمي كه در مورد اين دانشگاه كهنسال از سده هاي ميانه تا امروز گرفته شده در اين تالار صورت مي گرفته است. هر بيننده‎اي كه اين ساختان نجيب و با شكوه و مجلل را مي‎بيند بي درنگ به حسن سليقة ارباب دانشگاه و مسئولان فرهنگي اين كشور آفرين مي‎گويد.

از ميان 79 سخنراني برنامة همايش سه تاي آنها سخنراني كليدي بود، كه هر روز يكي از آنها اول وقت به عنوان سخنراني عمومي در همين تالار ايراد مي شد و بعد از تنفس بخشهاي تخصصي به كار خود ادامه مي‎دادند. عنوان آن دو سخنراني ديگر كه طي روزهاي پنجشنبه و جمعه 21 و 22 ماه مي ايراد گرديد عبارت است از: " بيروت از يك شهر شرقي تا يك شهر غربي"  كه ميشل ديوي ( Michael davie ) از فرانسه روز پنجشنبه ايراد كرد و " يك نشانة شهري براي شهر اسلامي"  از پروفسور اتيليو پتروچيولي (Attilio Petruccioli) از دانشگاه باري ايتاليا كه روز جمعه 22 مي ايراد گرديد. 76  سخنراني بقيه بر وري هم در چندين پانل جداگانه موضوع بندي شده بود كه اغلب هم به طور همزمان ارائه مي شد. عناوين برخي از اين پانل ها عبارت است از:  " ژانرهاي توصيف شهرشرقي"،  كه سخنراني من هم در اين بخش ارائه شد؛ " جنبه‎هاي معنوي شهر شرقي و زندگي آن"؛ " نقش شهر شرقي در زندگي سياسي و اقتصادي يك كشور"؛ "رويكردهاي قومي و ساختارهاي اجتماعي شهر شرقي"؛ "شهر شرقي به عنوان اسطوره و نماد"؛ " فضاي اساطيري، جادويي و تقابلهاي آن در شهر شرقي"؛ "نمونه‎هاي مختلف شهر شرقي و مرزهاي آن"؛   "معماري و نظم ونسق فضاي شهري"؛  "شهر شرقي ـ مراحل مواجهة زباني در گذشته و حال"؛ "راههاي تاريخي شهر شرقي"؛ "سنت و مدرنيته"؛ " چند فرهنگي و اقليتهاي شهر شرقي"؛ " باغهاي شرقي و غربي"؛ " شهر شرقي در چشم انداز سياحان شرقي و غربي"؛ فضاي عمومي و خصوصي"؛ " روندهاي اجتماعي و نقش فرهنگي شهر شرقي".

برگزار كنندگان همايش همت كرده بودند و يك پانل هم از قبل به اصفهان اختصاص داده بودند با عنوان"تحول تدريجي اصفهان از عصر صفويان تا دورة قاجار: تجسم تاريخي، تصاوير، تمايلات و تفسيرها"، كه بر سر هم سه سخنراني مستقل براي اين بخش رسيده بود با اين عناوين: " شهر مقدس اصفهان، تصوري كه از خود دارد و واقعيت هاي قرن 21" از خانم هايدي والچر از دانشگاه لندن؛ " تأثيرات اسلامي و مسيحي بر تزيينات بناهاي عصر صفوي در جلفاي اصفهان" از محمد كريم  متقي از سازمان ميراث فرهنگي، گردشگري و صنايع دستي ايران ؛ و بالاخره " پرس و جو از موقعيت تخريب بناهاي صفوي در اصفهان" از عليرضا ابطحي فروشاني از دانشگاه آزاد اسلامي نجف آباد. البته در سخنرانيهاي ديگر هم مرتب نام اصفهان به ميان مي‎آمد و بايد بگويم اين شهر تاريخي و هنر آفرين بيشترين حضور را در اين كنفرانس اعلام كرده بود. علاوه بر شهرهاي خراسان مانند نيشابور، بيهق، خواف و بخصوص غياثية خرگرد كه موضوع سخنرانيهاي ما خراسانيها بود، در بارة ديگر شهرهاي تاريخي ايران مانند كاشان، تبريز، يزد و بخصوص تهران هم مقاله يا مقالاتي در  برنامة كنفرانس گنجانيده شده بود. اين را هم ناگفته نگذارم كه گرايش اين كنفرانس به ايران  و اساساً محوريتي كه مسائل ايران و بخصوص زبان فارسي در اين كنفرانس پيدا كرده بود به طوري كه بعد از انگليسي بدون ترديد از هر زباني حتي لهستاني هم بيشتر بود، بخشي هم مي توانست به اين دليل باشد كه دبيرعلمي جوان و فعال كنفرانس كه همه جا حضور داشت و به تمشيت امور مشغول بود، يعني خانم كارولينا راكوويكا (عسگري) خود اساساً متمايل به ايران بود و زبان فارسي را چند سال پيش در دانشگاه تربيت معلم تهران خوانده و خود را مديون استادانش در اين دانشگاه مي‎دانست. او كه فارسي را راحت تكلم مي‎كرد، چنان كه از دنبالة نامش پيداست، مدتي همسري ايراني داشته و بنابراين فارسي را از مبدأ آموخته است. خود او هم از چهره‎هاي جوان ايران شناسي و فارسي گراي اين دانشگاه محسوب مي شود.

دو سه روز ي كه بعد از كنفرانس در لهستان مانديم به گشت و گذارهاي توريستي و بازديد از مراكز فرهنگي و تاريخي اين شهر و اطراف آن گذشت. ديدار از معدن نمك در جوار كراكف، كه روزگاري با سخت جاني و شگفت كاري تمام اقتصاد اين كشور آشوب زده را تأمين مي كرده و با استخراج نمك از اعماق چند صد متري زمين و عرضة آن به بازار جهاني ملتي را اداره مي كرده اند، و ديدار از منطقة ييلاقي و توريستي زاكوپانه، كه حقيقتاً پاسداري از هنر و فكر و فلسفة كشور را با داشتن شخصيت هاي علمي و هنري بنام و تكريم نام آنان چه در گورستان جنب كليساي شهر و چه با تبديل خانة مسكوني برخي از آنان به موزه اين روحيه را بخوبي زنده نگه داشته بودند، هركدام مي توانست يك روز وقت ما را بگيرد كه البته هيچ غمي نيست.

در گشت و گذارهاي جانبي همايش ديدار از يك كتابخانة خصوصي و ملاحظة چند نسخة خطي فارسي از جمله نسخه اي از منطق الطير عطار به تاريخ 899 و شاهنامة فردوسي با تاريخ 1028 كه 26 مجلس نفيس نيز داشت با راهنمايي و همراهي دكتر كراسنوولسكا، از دستاوردهاي ديگر اين سفر بود و در باز گشت در ورشو ديدار ي دوباره از بخش ايران شناسي دانشگاه ورشو به پايمردي دوستم دكتر محمد امين ركني از خوزستان كه نزديك به سه سال است در قالب مأموريتي از سوي وزرات علوم دراين شهر فارسي درس مي دهد و به توفيق هايي هم در اين مسير دست يافته است.

     بر روي هم لهستان را كشوري يافتم كه با پيشينه اي كه دارد و ارتباطاتي كه با هم داشته ايم مي توان به آيندة زبان فارسي و فرهنگ ايراني در آن، بدور از شايبه هاي استعماري از نوع غربي آن، اميد وار بود. جا دارد كه مسئولان فرهنگي نظام و متوليان زبان فارسي در داخل هم اين موضوع را جدي بگيرند.


 

منابع

براي تهية اين مطلب علاوه بر ديده ها و شنيده ها و برنامة كنفرانس و بروشورهاي توريستي از دو كتاب زير استفاده شده است:

- گیتا شناسی کشورها  سازمان گیتا شناسی تهران ۱۳۶۸

- آنا کراسنوولسکا " ایران شناسی در لهستان" ایرن شناسیدر اروپا و ژاپن ویراسته رودی متی و نیکی کدی ترجمه مرتضی اسعدی تهران انتشارات بین المللی الهدی ۱۳۷۱ 

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیستم خرداد 1388ساعت 19:34  توسط محمد جعفر یاحقی  |