آیینه ها دچار فراموشی اند
و نام تو
ورد زبان کوچه خاموشی
امشب تکلیف پنجره
بی چشمهای تو روشن نیست
از اتفاق نیست - شاید هم هست- که من همیشه خبرهای هولناک را در دوردستها می شنوم:
مرگ خانلری در تورنتو یوسفی درتوکیو زرین کوب در دوشنبه شهر تاجیکستان شاملو درلندن و این بار قیصر در آلماتی بند بند وجودم را از هم گسیخت.
من عجب آدم بی قراری هستم شاید هم هرجایی با مرگ آیا قرارخواهم گرفت چنان که قیصر گرفت یا آن وقت نوبت روح خواهد بود که به هرگوشه ای از ملک تا ملکوت سر بکشد امروز که بیچاره تخته بند تن است راست چون من که تخته بند زمینم.
خبر ناباورانه به گوشم رسید. علی محمدی دوستم وقتی دکمه همراهش را فشار داد سرد و ساکت و متروک ایستاد سرش را بالا گرفت و محو آسمان شد در خیابان سرد و ساکت و متروکی از شهر آلماتی قزاقستان. برفها ی دامنه ها را نکاه کردم . سرش به آسمان بود اهسته زیر لب زمزمه کرد: قیصر امین پور . که یخ کردم . نیم ساعتی و بیشتر مرور کردیم وهم گس مرگ را:
خدا ابتدا آب را
و سپس زندگی را از آب آفرید
جهان نقش بر آب بود
و آب بر باد.....
قیصر را باد با خود برد
