تبليغاتX
ميان ماندن و رفتن - ماهی در شست

ميان ماندن و رفتن

یافته ها و دریافته ها

 

 از برکه که به راه افتاد براستی نمی دانست سر از کجا در خواهد آورد. از همان آغاز آنقدر دور خود گشته بود که نمی توانست تصور کند مسیر جویبار این قدر طولانی و در عین حال هوسناک باشد. در برکه، روزها پویان و بی دغدغه سر بر بستر آرامش نهاده بود. روزهای زلالی، روزهای تیرگی و گلناکی و بالاخره روزهای رازناکی و هوسناکی همه را با چشمان شیشه ای خود آزموده بود. چه بسا روزها که آب برکه کم شده و او دست و پا زنان به گل نشسته و به امید زلالی تن به کدورت لجنها سپرده بود. چه بسیار روزها که در کرم و زالو و خاشاک لولیده و رو در روی  هر نا ملایمی خود را برای زلالی که از سرچشمه به دامن برکه می پبوست  آماده کرده بود.

دریا برای ماهی کوچک این جویبار حیاتی دوباره بود و او خود را نهنگی می دید که برای بلعیدن پهنای رهایی آماده می شود.  رهایی و بیکرانگی دریا در نگاه او تفسیر ماندن و رفتنی بود که از درنگ آغاز می شد و به ییوستن می رسید.

دریا بزرگ بود و سینه آبها زلال. ماهی کوچک جویبار صیاد ندیده اما چند بار از آسیب تورهای گسترده رسته بود. بعد از گلناکی و لب تشنگی تازه داشت به آرامش می رسید و مزه رهایی را می چشید که حس کبود یک قلاب سینه آبها را در چشم انداز او گلرنگ کرده بود.

ماهی کوچک این جویبار، خسته از مسیر دراز برکه تا دریا، تا چشم باز کند ببیند در "شست" افتاده است.

 

18 خرداد 1386 قلاب 60 سالگی بود که پشت دندان کامرانی او گیر کرده بود.                     

+ نوشته شده در  چهارشنبه شانزدهم خرداد 1386ساعت 6:41  توسط محمد جعفر یاحقی  |